Tuesday, October 26, 2010

Thursday, October 21, 2010

گاهی به آسمان نگاه کن


این منظره یکی از منظره هایی است که برای همیشه در خاطرم نقش بسته
در دریای پشتی این صخره، جایی است که ماهیگیران با قلاب شیرماهی میگیرند. ما هم بعد از ماهها زندگی در این منطقه با دکتر روستا رفتیم که "شیر قلابی" (صید شده با قلاب) بگیریم. صبح اول وقت حدود ساعت 4-3 صبح رفتیم که ماهی بزنیم. فکر کنم صاحب قایق 45-40 دقیقه با قایق حرکت کرد. آفتاب زده بود که رسیدیم به چنین منظره ای. البته جایی به مراتب زیباتر و پرابهت تر . چیزی که من می دیدم منظره ای جذاب بود از آبهای زلال و صخره هایی که وقتی به آسمان نگاه می کردیم ابهتش ما را می گرفت و ما درآن خلیج آرام مشغول ماهیگیری شدیم
در آن قایق کوچک چهار نفر بیشتر نبودیم . اما کمتر از 10 دقیقه، من دیگر چیزی نمی دیدم! بالا و پایین شده قایق سبک و کوچک ما کار خودش را کرده بود و حالی داشتیم بین سرگیجه و تهو... دیگر آفتاب هم بالا آمده بود و توی سر ما می تابید. من چند ساعتی مدهوش کف قایق افتاده بودم با بندی بسته شده به دست که شاید ماهی هوس خوردن طعمه اش را بکند و گه گاه فریاد: "گرفتم گرفتم" یکی از همسفرها - مخصوصاً دکتر- که مرا از حالت مستی می پراند
حدود ساعت 11 بود که قدم روی خشکی گذاشتم و تنها دستاورد ما از این سفر ماهیگیری، صید پر سر و صدای یک ماهی کوچک یک و نیم کیلویی دکتر بود و یکسری تصویر اوهام انگیز در ذهن من


پرتاب آب در هنگام برخورد امواج با صخره های ساحلی
بین بریس و چابهار


خاطره انگیز ترین تصویر من از سواحل سیستان و بلوچستان
ساحلی آرام با شنهای سرخ و آفتابی دلچسب در پاییز و زمستان






پینوشت1: وقتی عکس اول را تو اندازه اصلی دیدم، یک دکلی توجهم رو جلب کرد که خاطراتی باهاش دارم. دم غروب بعضی روزها می رفتیم روی این دکل و یک ساعتی اونجا بودیم، باد شیدی روی دکل می وزید و ما آنجا آواز می خواندیم و فریاد می زدیم. والبته یکبار تنها رفتم اونجا... دورانی داشتیم به خدا! همه اون زمان تو تهران داشتن زندگی می کردن و ما ...!  ه

پینوشت2: دوستانی که می خواهند بدانند اینجا کجاست؟ به پایان نامه خانم دکتر اردلان مراجعه کنند . خانم دکتر نمونه هاشون رو دقیقاً از همین ساحل تصویر 1 جمع آوری کردند. البته پای دکل هم کلی فسیل واقعی از انواع حیوانات مخصوصاً صدف وجود دارد.

Thursday, October 14, 2010

خوب، بد، زشت

فاطمه معتمدآریا (عکس)ه
فاطمه معتمدآریا که به دلایل قضایی خروجش از کشور منع شده بود، پس از عنایت و مهرورزی برخی مسؤولان مبنی بر اجازه خروجش از کشور، بلافاصله در فرانسه و در جشنواره کن، بدون حجاب اسلامی و با دستبند سبز حاضر شد.

گلشیفته فراهانی (عکس) ه
گفت​و​گوی گلشیفته فراهانی با روزنامه انگلیسی آبزرور خشم سایت اصولگرای جهان نیوز را در پی داشت.جهان نوشت: به دنبال سیاست‌های باز فرهنگی دولت دهم که در نوع خود کم سابقه بوده است، گلشیفته فراهانی بازیگر سینمای ایران در اظهاراتی توهین آمیز و غیر اخلاقی در گفتگو با روزنامه انگلیسی گفت: «دولت استبدادی احمدی‌نژاد هنرمندان ایرانی را تحت فشار قرار داده است.»

ارغوان رضايي (عکس) ه
معاون امور بانوان سازمان تربيت بدني از ارغوان رضايي تنيسور ايراني مقيم فرانسه‌ تجليل كرد.
به گزارش ايلنا به نقل از سايت سازمان، مرضيه اكبر آبادي در مراسمي از ارغوان رضايي با اهداي لوحي با امضاي علي سعيدلو ، رييس سازمان تربيت بدني تجليل كرد
.در لوح اهدايي به ارغوان رضايي آمده است:
" سرزمين ايران و ملت شريف اين خاك كهن همواره به فرزندان نيك و پاك خود افتحار مي كند، فرزند برومندي چون شما كه در تمامي ميادين و آوردگاه‌هاي ورزشي جهان، با حك تنديس مقدس ايران اسلامي بر سينه، با نام و فرياد نام سرزمين مادري، شايسته برترين و بالاترين تقدير و سپاس‌ها هستيد.باشد كه در سايه عنايت الهي، هميشه شاهد حضور جوانان ايراني در قلل افتخار و محبوبيت باشيد".
چندي پيش ارغوان رضايي براي تيم ملي تنيس فرانسه بازي كرد و طبق قوانين ITFتا مدتي نمي تواند براي كشوري ديگر بازي كند.
وضع ظاهری ارغوان رضایی در خارج از کشور مناسب‌تر از معتمدآریا نبود. البته این عدم تناسب در مقایسه با حجاب متعارف ایرانی و اسلامی مطرح است وگرنه درمقایسه با یک زن تنیسور در قلب اروپا که از بدو تولد در آن محیط رشد كرده، چه ازنظر وضع ظاهری و چه به خصوص از نظر رعایت مسائل اخلاقی، ارغوان رضایی نمره خوبی می گیرد. جالب است که ارغوان بیشتر اوقات سعی می کند در مسابقات، لباس های تیره و پوشیده بپوشد و اتفاقاً به خاطر همین لباس های پوشیده بود که تا مدت‌ها هیچ اسپانسر و حامی مالی برای حمایت اقتصادی و تبلیغاتی از وی پا پیش نمی گذاشت.


پانویس: وقتی معـــــــــــاون وزیر ارشـــاد! تو برنامه زنده، تو صورت مجـــــــــــــری میگه:   "تو غلط میکنی"!!!  یک نفر هم پیدا میشه تو فوتبال پخش زنده با واضحترین صدا فریاد میزنه:  ".... کش " !!  ه

Wednesday, October 13, 2010

برای تست اشتراک عکس

حکایت این اشتراک عکس هم خود حکایتی دارد.
تا به حالا 5 سرور عوض کردم اما باز همشون قبلنر (ف+ی+ل-ت+ر)!  میشن. و بلاگ من همچنان همچنان عکس ندارد.

Monday, October 4, 2010

Thursday, September 23, 2010

هستم اگر میروم

"از زندگی مجرمانه خسته شدم..."
حتماً این نوشته و نوشته های دیگرش را بخوانید. این نوشته باعث شد باز هم فکر کنم چند درصد لینک های مورد علاقه ام فیلتر شدن؟ چرا اینقدر تعداد چیزهای مورد علاقه مان که غیر مجازند زیاد است؟
نکنـد خود ما غیر مجازیم؟!؟؟

"رفتم تا به خودم ثابت کنم دفن نشده‌ام، که هنوز زنده هستم..."


من هم هنـــــــــــــوز زنده ام ...

Monday, September 13, 2010

منزل ما نزديكي يكي از ايستگاه هاي مترو هستش و مردم زيادي هر روز از اين محل در حال رفت و آمد هستند.
اين چند روز گذشته كه منِ نيمه مومن، خسته و كوفته قبل يا بعد از اذان خانه رسيده تا زير سر و صداي كولر دلي ازعزاي 20 ساعت گرسنگي در بيارم، توجهي به بيرون خانه نداشتم. اما روزهاي آخر ماه رمضان كه سر اذان رسيدم خانه ديدم يكي از همسايه ها سر  بلندگوي خود را به سمت خيابان كج مي كند و ربناي استاد رو قبل از اذان براي مردم گذري پخش ميكند! 
در واقع داره جبران كم كاري صداي و سيماي عزيز ما را ايشان مي كشد.
آخه مگر ميشود ماه رمضان بي دعاي سحر استاد موسوي و بي ربناي استاد شجريان

Wednesday, September 8, 2010

بهشت



هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.
آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:
- بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت:
- بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:
- آن را می فروشی؟!
بهلول گفت:
- می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت:
- من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت:
- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:
- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:
- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:
- به تو نمی فروشم.
هارون گفت:
- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت:
- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.
هارون ناراحت شد و پرسید:
- چرا؟
بهلول گفت:
- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!

Friday, September 3, 2010

قله هاي مه آلود



پر کن پیاله را
کاین اب اتشینُ
دیری است ره به حال خرابم نمیبرد!
این جام ها - که در پی هم می شود تهی-
دریای اتش است که ریزم به کام خویشُ
گرداب می رباید و آبم نمیبرد!
هان ای عقاب عشق!
از اوج قله های مه الود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
انجا ببر مرا که شرابم نمیبرد....!
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله میکشم از دل که : آب ....آب...!
دیگر فریب هم به سرابم نمیبرد
 
پر کن پیاله را....

Thursday, August 26, 2010

و آينده به گونه ديگــــــــــــــر رقم خواهد خورد


به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی...

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری بکن!

نگذار که به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن

Pablo Neruda